تغییر
یک وقتهایی اونقدر در عرض مدتی کوتاه عوض میشی که توی صفجه قدیمی احساس غریبی میکنی...و نمیتونی بنویسی...
معذرت میخوام از دوستانی که این مدت سر زدن و من آپ نبودم.
از ماه دیگه کار جدیدم شروع میشه. بر خلاف انتظارم با توجه به شنیده ها در مورد سختی کار پیدا کردن, زود کار پیدا کردم. از همون تلفن اول که مگنوس رئیس بخش باهام تماس گرفت تا قرار مصاحبه بذاره به دلم افتاد که کار رو میگیرم. از خداحافظی شاد آخرش. شاید به این خاطر که وقتی گفت
We will have a short interview with you around one and half hour
و من به شوخی گفتم: ?and do you call it short
این سه ماه گپ بین دو کار به زبان جدید یاد گرفتن و زندگی کردن گذشت, به اینکه بعد از مدتها شعر بخونی, شعر ترجمه کنی و با حوصله دنبال موسیقی های دلخواهت بگردی.
" پرواز را به خاطر بسپار
این پرنده رفتنی است"
"فروغ"
عصر میاد دم کلاس زبان دنبالم که برگردیم خونه. میگه قبلش بریم خرید. وقتی جلوی بزرگترین سوپر مارکت شهر پارک میکنه میگم: چقدر خسته م و چقدر توی این فروشگاه باید راه رفت. راستی چند سال دیگه اگر روی ویلچر باشم حاضری توی فروشگاه ویلچر رو هدایت کنی؟ میگه نگران نباش تا چند سال دیگه اونقدر ویلچرها پیشرفته شده که میشه با دماغ هدایت کنی و با سرعت هفتاد توی اتوبان بری جلو. خندم میگیره و میپرسم: راستی وقتی چنین روزی برسه به نظرت ممکنه دوست دختر برای خودت دست و پا کنی؟ میگه نمیدونم الان که نمیتونم پیش بینی کنم. میگم خب حدس بزن. میگه. اوممم نه. بعید میدونم از خودم....میریم خرید.
به فنا رفتن طبیعت ایران
ای کاش این پولی که خرج بسیج کردن مامورها برای آزار و اذیت زنان و دختران ایران میکردند به اسم مبارزه با بد حجابی!
یک دهم این پول را خرج مبارزه با "آشغال ریختن و به نابودی کشیدن طبیعت ایران مخصوصا شمال ایران" میکردند!
من نمیفهمم چرا دیدن یک زن خوش لباس یرای اینها اینقدر ازار دهنده هست که دستگیرش میکنن!! ولی دیدن اینهمه آشغال و کثافت و آلودگی در کوه و جنگل و دریا براشون عادیه و راحت از کنارش میگذرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایرانیان زرتشتی در 2500 سال قبل شعارشان این بود: تمام حرکات انسان باید در جهتی باشد که خاک و آب و باد (طبیعت) و آتش (انرژی) را سالم نگه دارد و آسیبی به آن نزند.
این میدانید یعنی چی؟ یعنی همان بحث های مدرن امروزی کشورهای غربی در مورد "توسعه پایدار و حفظ محیط زیست".
و ما 2500 سال قیل این مباحث رو داشتیم.
از کجا به کجا رسیدیم؟
ای وای بر ما . واقعا خجالت آوره.
مطلبی از فیس بوک!
"در مقدمه کتاب ضیافت افلاطون که در زمان خاتمی به چاپ رسیده بود متنی وجود داشت که در چاپهای بعدی از این کتاب حذف شد. پاراگرافی از این مقدمه را در اینجا قرار می دهم:
" در جوامع استبدادی همیشه زن و مرد از هم جدا می شوند تا مرد ها و زن ها چیزی که بینشان جریان داشته باشد، شهوت بیمار گونه ناشی از توهم شناخت از هم باشد، تا هیچ زنی و مردی زیبایی و زشتی واقعی را نتواند تشخیص بدهد و زن ها و مرد ها در انتخاب هم به اندازه شهوت برانگیز بودن توجه داشته باشند و بس ، نه چیز دیگری ..چرا؟؟ چون اگر در جامعه روابط زن و مرد آزاد باشد آن دیوار شهوت فرو می ریزد و زن ها و مرد ها زیبایی و زشتی واقعی را تشخیص می دهند و خانواده هایی که تشکیل می دهند بر دوست داشتن انسانی بنا می کنند و فرزندان سالم تربیت می کنند که تاب استبداد را ندارد و به عبارتی استبداد با وجود آنها بیگانه است، چرا که آزاد پرورش می یابند"
آخرین روز قرارداد
از سفر برگشتم. امروز آخرین روز قراردادم با دانشگاه بود. وقتی زومکنها و کاغذهای این چند سال رو به سطل آشغال میسپردم حس خاصی داشتم, یه جور بغض. پشتم به همکار سیاهپوستم بود و میزم رو خالی میکردم. دیدم صدای فین فینش میاد. برگشتم. دیدم سرش رو انداخته پایین و با مدادش بازی میکنه. گفتم سرما خوردی؟ برگشت و با بغض گفت فکر کنم آره. چشماش اشک داشت..دوباره برگشتم و به کارم ادامه دادم. اینبار اشکهام آروم میریخت پایین. وقتی خداحافظی میکرد گفت ولی از یه نظر برات خوشحالم که پارسا اینجا کار پیدا کرده. وگرنه سخت تر میشد چون مشکل ویزا هم پیش میومد....وقتی پارسا اومد دنبالم, همینکه نشستم توی ماشن زدم زیر گریه. گفت بریم یه جا کافی و کیک خامه ای بخوریم حال و هوات عوض بشه...
پ.ن. به نوشتن خاطرات سفر ادامه میدم. اونجا سرم خیلی شلوغ بود و وقت نمیکردم بنویسم.
